سراسيمه ام از سرگذشت سراسر بي سرنوشت اين سرسام بي سر انجام در برهوت
سرسام سرشار از سردي بي سروسامان سياهسالي سرهاي سر سپرده در سکوت
باز ميگردم به بازي بي بازگشت ناز ونياز نازل بي نيازي محضامحض زندگاني من در تن
ا.....ي!چندمين در چندمين چينش چندم چنين چرخاچرخ چند و چون چرنديات چندش آور تن در من!
***
اين کلمات همين طور چوب مي گذارند لاي چرخ روياهام
و کفر سکوت مرا در مي آورند.
پس چرا اين همه
شعري نباشد که حالا به هر حال هست.
مگر "اوزمن" از من چيزي پرسيده بود !؟
که تيک تاک تک تک سرسامهايش را
رسانده بود به کليسا ي استانبول!؟
شاعران
چوب لاي چرخي نمي گذارند
چند صباحي
با واژه ها از کنار مي آيند
و ميروند از ميان به ناگهان
تلخ يا شيرين...
همین!
من تنها چرخي ميزنم در روياها
و با شاخه هاي تکيده ي جهان
ميمانم در بيکرانگي انتظار
و کوک ميکنم ساعتم را
براي اولين زنگ بهار
حالا
تک تک اين "تاکا توکاها" را
تا هر کجا که ميتوانيد ببريد!
من شعري گفته ام
که "اوزمن"پيش از من
با نيمي از آن
شاعر شده بود.
شاعران در جهان
چیزی نمی گویند
مگر ،
شعري به اشتراک
تا بچرخند با روياها يشان
در دورترين لحظه هاي خاک.
.......................................................................................
(اوزمن) Gonca özmen >
یکی
از شاعران استانبول که شعر زیبایی در اختتامیه ی فستیوال جهانی شعر
استانبول(2009)خواند و جایزه ویژه ی این جشنواره را دریافت کرد.
|
+|نوشت
ناصر فیض در سه شنبه پنجم خرداد 1388
|