RSS
اين قصة تنهائي يه
بچّههاي پاپتي يه
گريه ها كه هميشگي
خنده ها كه نوبتي يه
اونا كه هيش كي جز خدا
به اونا سر نميزنه
تو كوچههاي دلشون
پرنده پر نميزنه
بهار ميياد و كسي نيس
گلي بياره واسه شون
حتي اگر يه گل باشه
دنيا بهاره واسه شون
چش ميدوزن به آسمون
شبا كه تنها ميمونن
ستارهها رو ميشمرن
فقط همينو مي دونن
شبا مثل پرندهها
كز مي كنن تو لونهشون
صُبا كه آفتاب ميزنه
هنوز شبه تو خونه شون
وقتي گرسنه شون ميشه
خورشيد و باور ميكنن
يه لقمه نون گير مييارن
باهاش تا شب سر ميكنن