شكست باورت اي كوه پشت خنجر را
نشاند در تب شك غيرت تو باور را
برادري به وفا داري تو معني يافت
كه از گلوي تو فرياد زد برادر را
براي آنكه مبارك شود علامت عشق
به دستهاي تو دادند زخم خنجر را
فرات آينه شد پيش چشم غيرت و آب
مگر نشان بدهد حيرت مصّور را
نگاه كردي و ديدي حرم درآتش بود
و شعله شعلهي چرخاني از كبوتر را
گذشتي از سر آب و به خاك افتادي
كه سر به سجده گذاري هرآن مقّدر را
فرات بعد تو عمري به خون تپيد وگريست
عطش جز اين نشناسد زبان ديگر را
تويي كه نام تو با هر چه رود پيوستهست
و بي تو آب نميبيند آن طرفتر را
|
+|نوشت
ناصر فیض در شنبه چهاردهم دی 1387
|