ا زبس پریشان کرده ای فکر و خیالم را
دیگر به خاطر هم ندا رم ماه و سا لم را
جز آنکه یادم هست گفتی: صاف وصادق باش
یعنی که برگردان به من حس زلا لم را
ما با جنو ن پیوند دادیم از هما ن آ غاز
و قتی به نام عشق می کردم زوالم را،
توچشمها یت - یعنی آن جادوی کفرآمیز
من شعرها یم- یعنی این سحرحلا لم را
سهمم تویی از عاشقی یک روز خواهم چید
از شاخه ها ی دور حسرت سیب کا لم را
گاهی که میخواهم بگویی : دوستت دارم
تنها، بگو! شاید... نسوزان احتما لم را
درچشمها یت آ نکه تعبیر ی ست ا ز آ تش
تغییرکن فردای ا ندوه و ملا لم را
حالا که ازتو اتفا قی در من افتاده ست
حالا که شکلی تازه دادی حس وحالم را،
می پرسم: آیا عشق پایان است یا آغاز؟
اما جوابی نیست هرگزاین سئوالم را...
|
+| نوشته شده توسط
ناصر فیض در پنجشنبه یکم تیر 1385
|